مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
615
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
ما يجب عليه من حقّنا ، فإنّي لا أحبّ أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب . فأتوه ، ووقفوا عليه عشيّة على بابه ، فقالوا : ما يمنعك من لقاء الأمير ، فإنّه قد ذكرك ، وقال : لو أعلم أنّه شاك لعدته . فقال لهم : الشّكوى تمنعني . فقالوا له : قد بلغه أنّك تجلس كلّ عشيّة على باب دارك ، وقد استبطأك والإبطاء ، والجفاء ، لا يتحمّله السّلطان من مثلك ، لأنّك سيّد في قومك ، ونحن نقسم عليك ، إلّا ما ركبت معنا . فدعا بثيابه ، فلبسها ، ثمّ دعا ببغلته ، فركبها ، حتّى إذا دنا من القصر كأنّ نفسه أحسّت ببعض الّذي كان ، فقال لحسّان بن أسماء بن خارجة : يا ابن أخي ، إنّي واللّه لهذا الرّجل ( الأمير خ ) لخائف ، فما ترى ؟ قال : واللّه يا عمّ ! ما أتخوّف عليك شيئا ، ولا تجعل على نفسك سبيلا . ولم يكن حسّان يعلم في أيّ شيء بعث إليه عبيد اللّه ، فجاء هانئ والقوم معه . « 1 » ابن طاووس ، اللّهوف ، / 45 - 47
--> ( 1 ) - محمّد بن أشعث وأسماء بن خارجه وعمرو بن حجّاج را طلبيد وگفت : « چرا هانى به ديدن ما نيامده است ؟ » گفتند : « جهتش را نمىدانيم وشنيدهايم كه بيمار است . » گفت : « به من هم خبر بيماريش رسيده است ؛ ولى شنيدهام كه حالش بهبودى يافته وبر در خانهاش مىنشيند واگر بدانم كه هنوز بيمار است ، حتما به عيادتش مىروم . أو را ملاقاة كنيد ومتوجّهاش سازيد كه نبايد از وظيفهاى كه نسبت به ما دارد ، كوتاهى كند كه من دوست ندارم همچون أو شخصيّتى كه از اشراف عرب است ، سابقهء بد نزد ما پيدا كند . » اينان به نزد هانى آمدند وهنگام عصر بر در خانهاش ايستاده وگفتند : « چرا به ديدن فرماندار نرفتهاى ؟ كه به ياد تو بود وگفت ، اگر مىدانست كه تو بيمار هستى ، به عيادت مىآمد . » گفت : « همين است وبيمارى اجازهء ملاقاة به من نداده است . » گفتند : « فرماندار شنيده است كه همهروزه بر در خانهات مىنشينى . ازاينرو نرفتن به ملاقاة را بىاعتنايى شمرده است والبتّه حكومت وقت از مانند تويى تحمّل بىاعتنايى نتواند ، كه تو بزرگ فأميل خود هستى . ما تو را سوگند مىدهيم كه سوار شوى وهمراه ما به ديدن فرماندار بيايى ! » هانى لباسهايش را طلبيد وپوشيد وسپس قاطر را طلبيد وسوار شد تا آنكه نزديك كاخ رسيد . گويى دلش احساس خطر كرد به حسّان بن أسماء بن خارجه گفت : « اى برادرزاده ! به خدا قسم كه من از اين مرد مىترسم . رأى چيست ؟ » گفت : « عمو ، به خدا قسم من از هيچ بر تو باك ندارم . بىجهت خيالي به دل راه مده . » -